تبليغاتX
سینا رهسپار

87/11/04

سنجاقک‌ها

می‌رفتیم که برای جوجه‌های سفید ِ چرک‌مرده‌‌مان سنجاقک بگیریم. من و برادرم.

جوجه‌های یک‌روزه‌ای که از میان ِ چندین جوجه‌ای که بابا، دانه‌ای یک تومان، از بازار ِ روز برای‌مان خریده بود، باقی مانده و بزرگ شده بودند.

پر‌ها‌شان به شکل بی‌قواره‌ای روی بدن‌های زشت ِ نا‌بالغ آویزان بود. مادرم به‌شان می گفت «عبا‌کولیته» یعنی که عبا به دوش گرفته. گردن های دراز‌شان موقع دویدن به نوسان در‌می‌آمد و چشمهای‌شان از نوعی حماقت و افسردگی ِ خاص ِ جوجه‌ماکیان‌ها سرشار بود.

همه چیز به‌شان می‌دادیم. از باقی‌مانده‌های سفره تا گوشت‌چرخ‌کرده‌هایی که دور از چشم ِ مامان، از یخچال کش می‌رفتیم. گوشت را خیلی دوست داشتند. برای خوردن‌ش بلند‌ترین پرش‌های‌شان را انجام می‌دادند و ما، به خیال خود، با بالاتر و بالاتر بردن ِ گوشت، تمرین‌شان می‌دادیم که هر روز، بلند‌تر بپرند. بعد ها کشف کردیم که هر نوع گوشتی را دوست دارند. حشرات. مگس. سنجاقک، که سینه ای گوشتی داشت و آن را با شهوت و درندگی ِ خیره‌کننده‌ای می‌دریدند. حتا با کمال تعجب، گوشت ِ پا و بال ِ مرغ. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردیم که باید حرمت ِ خاصی برای گوشت ِ هم‌نوعان خود قائل باشند. یا دل‌شان نیاید. یا حال‌شان به‌هم بخورد. یا برای‌شان خوردن‌ش غیر‌ممکن باشد. مثل ما که بعد‌ها وقتی بابا سرشان را برید، سر ِ سفره‌ای که خورشت‌ش شده بودند، به حال ِ تهوع دچار شدیم. اما جوجه‌ها این چیز‌ها را نمی‌فهمیدند.

سنجاقک‌ها بیشتر‌شان سیاه بودند. بعضی‌ها‌شان رنگی بودند و درشت‌تر. در آفتابی که بر علف‌زار‌های حاشیه‌ی شهر می‌تابید و در بوی برنج ِ در حال ِ رسیدن، می‌پریدند و بر بال‌های‌شان تلالو خورشید، دیدنی بود. به سنجاقک های سیاه ِ معمولی، که بسیار فراوان‌تر بودند، «تیتی‌بول» می‌گفتیم و به آن بزرگ‌ها و رنگی‌ها، «شاه‌تیتی‌بول» یا «شا‌تیتیل».

سنجاقک گرفتن، کار ِ سختی بود. باید حواس‌ت را کاملاً جمع می‌کردی، سر‌وصدا و تکان‌ها را به حداقل می‌رساندی. وقتی سنجاقک بر ساقه‌ی پر‌لعاب ِ برنج یا ساقه ی بند بند ِ «دم‌اسب»‌ها می‌نشست، دو انگشت ِ شست و سبابه‌ات را آرام، می‌بردی جلو و بیخ ِ دو بال‌ش را می‌گرفتی.

بال‌های شفاف گاهی در این شکار ها می شکستند.

اما، سنجاقک از نزدیک موجود ِ وحشت‌ناکی بود. پاهای‌ش پرز‌های خار‌مانندی داشت و قطعات ِ دهانی‌اش محکم و چیزی در مایه‌های آچار‌فرانسه یا بیل ِ لودر بود. بیچاره حشرات ِ کوچکی که در آن آرواره‌ها گرفتار می شدند و آن لحظه ی محتوم ِ بسته شدن ِ قطعات ِ دهانی و گسستن ِ بند بند ِ خود را تجربه می‌کردند.

با چند سنجاقک سیاه و یکی- دو شاه‌تیتیل - که صید‌شان مایه‌ی فخر فروشی ِ من و برادرم به هم بود- بر‌می‌گشتیم و شیدا‌وار، منتظر ِ لحظه‌ای می‌شدیم که جوجه‌ها آن سینه‌های گوشتالود را بدرند.

این روز‌ها که - در لحظه‌های از خود بی‌خود شدن ِ هم‌آغوشی- سینه‌های پُر ِ تو را، وحشیانه گاز می‌گیرم، به جوجه‌ها فکر می کنم. شاید هم، آن موقع که جوجه‌ها را تماشا‌ می‌کردم جوانه‌های فکر ِ دریدن ِ سینه‌ی تو در ذهن‌م شکل می‌گرفت...
نوشته شده توسط سینا رهسپار در |  لینک ثابت   • 

87/05/25

سه شعر

ارمغان

 

در کش و قوس ِ کُند و آرام و ساکت و صلح آمیز ِ بعد از بیداری

کم کم و خوش خوش

محاط در بوی بربری و بخار ِ چای

«سرت را بیرون ببری و

باد را که بوی نمناک ِ دریا را از آسمان می آوَرَد»

را کنار ِ

«جوی کف دره که از جلبک، سبز ِ خوشرنگ شده بود»

در چمدان گذاشتم

در صبح ِ بازگشت.

 

 

ایستگاه های فرعی غریب

 

درخشش ِ هلال را نگاه می کنم

نقره ای

عبور شهر های خفته را نگاه می کنم

پرچراغ

ایستگاه های فرعی ِ غریب

قطار

بی توقفی به احترامشان

من

بی نگاه ِ جستجوگری برای نامشان

 

***

 

شبانه می شوم

باز عاشقانه می شوم

هلال ِ من

محال ِ من

چشمهای پر چراغ ِ تو

عبور می کنند

بی خیال ِ من

 

***

غریب می شوم

گریه ی شبانه می شوم

ستوه می شوم

...

 

روبرو

 

اما ببین که دست

از شوق ِ لمس ِ موی ِ تو لبریز می شود

لبخند می زنی

مغرور و شرمگین

آن چالهای گونه شکرریز می شود

چشمم به چشم ِ توست

حتا اگر زمین ِ دلم

خیس می شود

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

لطفاً اگر نظری در باره ی ویرایش ِ شعر ها  یا نقد ِ آنها دارید، در کامنتها بگویید، خیلی ممنون می شوم و از نظرات شما برای بهتر شدن شان استفاده می کنم.

 
نوشته شده توسط سینا رهسپار در |  لینک ثابت   • 

87/03/11

پیشداوری

کارم طوری است که اغلب خانه می مانم. شبها که دیوار های خالی به سمتم خم می شوند، و تشنه ی هوای تازه می شوم، ماشینم را که خصمانه از گوشه ی پارکینگ نگاهم می کند بر می دارم و به خیابان می زنم. علت خصومتش را نمی دانم، ممکن است از تنبلی ام شاکی باشد، گاهی حس می کنم که در آن تنهایی های ِ طولانی ِ تاریکش در پارکینگ، به امکان ِ اینکه کس ِ دیگری خریده بودش فکر می کند، به گشت و گذار هایی که در آفتاب می توانست داشته باشد، به شکافتن سینه ی باد. احتمالاً این خیالپردازی های ناگزیر، باعث شده که مرا عامل تیرگی و غمی که در روزگارش هست، بداند و کم کم از من متنفر شود. اما اهمیت نمی دهم. ماشین است دیگر، او که مرا نخریده، من خریده امش و اگر به جای ِ او بودم همین گردش های شبانه را غنیمت می دانستم.



دیشب رفتم سمت شرق، در مسیرِ برگشت، سرِ چها رراه ِ مجیدیه، مرد را دیدم که به طرز غریبی تنها و ناجور و یکوری کنار ِ خیابان ایستاده بود. باد می وزید و قطره های باران در هوا بود، از آن هوا هایی که بعضی را به بوی نمناک ِ خاک دلخوش می کند و بعضی دیگر را از بیهودگی ِ برخورد ِ خاک ها و آشغال های پراکنده در خیابان به صورتشان به ستوه می آوَرَد. شاید اگر منهم روز ها مسافر کشی می کردم، و اگر از ملال ِ خانه فرار نکرده بودم، سوارش نمی کردم. اغلب اینها را سوار نمی کنند. یک جور انتقام گیری ِ اجتماعی، یا اینکه فکرمی کنند به زحمتش نمی ارزد که موسیقی را خاموش کنند و احتمالاً یک فصل ِ مفصل هم حرفهای ِ مُفت بشنوند.

 

مرد عقب نشست و کز کرد گوشه ی صندلی و نگاهش را هم به بیرون دوخت. دنباله های لباسش را جمع کرد و به خودش پیچید. همین که جلو ننشست، توجهم را جلب کرد و بعد که بوی ِ الکل را احساس کردم،  فکر کردم اشتباه می کنم، اما اشتباهی در کار نبود. صورت ِ چاقش برافروخته بود و انگار گرمش باشد، دهانش باز مانده بود. گفتم: «حاج آقا! خوش گذشت بهتون؟» گفت: «آره، جایی بودیم با دوستان...» گفتم: «انگار لبی هم تر کردید؟» جوری که گفتم، انگار ناباوری تویش بود که حاج آقا جواب ِ آن سوال ِ نپرسیده ام را هم داد:«مگه ما دل نداریم؟»

 

ساکت شدم و فکر کردم به باران، به شوریدگی ِ مَرد، به موهای ِ صاف ِ عرق کرده اش که از زیر ِ عمامه بیرون زده بود. به این فکر کردم که «دوستان» که بوده اند. یاد ِ حافظ افتادم و بزم های شبانه ای که در آن، دست به ساق ِ سیمین ِ ساقی می گرفت.

حاج آقا پیاده شد و رفت. به سمت ِ خانه ی خالی راندم. به راهِ میان ِ مسجد و میخانه فکر کردم و به اینکه چرا آن روحانی ِ مست، حداقل لباس شخصی نپوشیده بود؟


---------------------------------------------------------------------------------------------------------
لطفاً اگر نظری در باره ی ویرایش ِ «پیشداوری»  یا نقد ِ آن دارید، در کامنتها بگویید، خیلی ممنون می شوم و از نظرات شما برای بهتر شدنش استفاده می کنم.
نوشته شده توسط سینا رهسپار در |  لینک ثابت   • 

87/02/31

یک داستانک و یک داستان

آلترناتیو

 

 

 

دوستانش مشغول ِ گفتگو با صدای بلند بودند.نگاهی بی قرار به پنجره انداخت. از ذهنش گذشت:

 

«اگر خودم را پرت کنم بیرون، هم خنک تر است و هم از این سر و صدا راحت می شوم.

 

نه... کاش تختخوابی معلق در فضای میان ِ 4 بلوک ِ مجتمع داشتم، با کابل هایی که محکم میان زمین و هوا نگهش می داشتند...»

 

***

 

پیرانه سر

 

 

 

در قطار، فرصتی هست که ساعتی با غریبه های محض بنشینی. می دانی و می داند که احتمالاً هیچ وقت دیگر هم را نخواهید دید. اما وقت زیاد است و صحبت، راه را کوتاه می کند.

 

 

کارگر ِ یک شرکت ِ پشنیبانی ِ ژنراتور های برق ِ قطار بود. کچل و چاق و زشت بود، اما چشمانش شعله می کشید. تجربه ی زندگی در چشمانش برق می زد. کنسرو ِ لوبیا باز کرد و پیازی شکست و مهمانم کرد. بعد از شام، از تنگی ِ نفس شکایت کرد. علتش را جویا شدم. شب گذشت و قطار به خواب رفت و ما بیدار ماندیم. حرف، حرف آورد. داستان ِ زندگی اش را برایم گفت:

 

 

«تا حالا این حرفها را به کسی نگفته ام. امشب با شما احساس می کنم که می خواهم بگویم. به همین نان و نمکی که با هم خورده ایم، هر چه می گویم عین ِ حقیقتی است که برایم اتفاق افتاده. سال ِ 62، بیست و شش سالم بود. تصادفی کردم که قفسه سینه و ریه ام و شانه و بازو و ترقوه ام چند پاره شد. خدا پدر و مادرش را بیامرزد، دکتر مشیری چند بار عملم کرد.

 

 

سال ِ 68 امام مُرد. رفتم مشهد، امام رضا، شاید شفا بگیرم. وارد ِ محوطه ی دور ِ ضریح شدم. در چند متری ِ ضریح ایستادم و به ازدحام ِ مردم نگاه کردم و وحشت برم داشت. 6 سال ِ آزگار می ترسیدم در خیابان راه بروم. می ترسیدم تنه بخورم و درد امانم ندهد و نتوانم مقاومت کنم و بیفتم و قفسه ی سینه و استخوانهای بند زده ام متلاشی شوند. بعد از تصادف، از همه ی زندگی دور افتادم. مجرد ماندم. تنها زندگی می کردم و خانه ی کوچکم را تمیز نگه می داشتم. سیگار می کشیدم و چای می خوردم و با دوستانم شبها را به روز می رساندم و هرچه دستم می رسید می خواندم. برادر ها و خواهر هایم رفتند خارج و مادرم در خانه ی شش اتاقه اش، که گاهی از زور ِ تنهایی یکی دو اتاقش را اجاره می داد، مُرد. خدا اموات ِ شما را هم بیامرزد. اما دیگر خسته شده بودم. انگار خودم نبودم. نیرویی مرا می کشید. به خودم که آمدم ازدحام را شکافته بودم و چنگ به ضریح انداخته بودم. اما فشار، لحظه به لحظه بیشتر شد و دیدم نفسم بالا نمی آید. دیدم حتی نمی توانم بگویم که «امام رضا... دارم خفه میشوم...». زمان کش می آمد. راهی نبود. ناگهان دیدم که راهی در میان ِ تنهای ِ به هم فشرده باز شد. می دانستم که دو سه ثانیه بیشتر نیست. که مردم یک لحظه از هم فاصله گرفته اند و این راه بسته خواهد شد. اما زمان کش می آمد. زمان کش می آمد. هنوز منظره ی دستهای مردم که در آن راه می رفت و می آمد، اما تنه هایشان راه را نمی گرفت جلوی چشمم است. احساس کردم چیزی یا کسی بلندم کرد. یا از سمت ِ ضریح کسی هلم داد و پرتم کرد. از آن راه گذشتم. نجات پیدا کردم.

 

 

6 سال بود که کار نمی کردم. دیدم خودم نیستم. دیدم وصل شده ام به چیزی بزرگ. اختیار ِ من نبود. دیگر من نبودم. گرسنه ام بود. رفتم جایی که چیزی بخورم. به جوانکی که میز ها را پاک می کرد و غذا می آورد گفتم «کار سراغ نداری؟ » دست از کارش کشید و خیره نگاهم کرد و گفت «دنبال کار می گردی؟ » و آدرسی و شماره تلفنی را نوشت و همین. دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. غذا خوردم و رفتم به آن آدرس. کارگر ِ افغانی در را باز کرد و قبل از آنکه حتی بگویم سلام، نگاهم کرد و گفت «می خواهی کار کنی؟» گفتم بله. گفت «بیا این اتاق. کارت را شروع کن.» شب مدیر ِ آنجا آمد و گفتند که شبها هم می توانم همانجا بخوابم. آمده بودم مشهد که دو سه روزی بمانم، زیارت کنم و بروم. اما هشت ماه ماندگار شدم. کار کردم. هرچه پس انداز کرده بودم بعد از آن مدت بردم ریختم داخل ِ ضریح و برگشتم تهران. سالها می ترسیدم که ازدواج کنم. می ترسیدم که تصادف مرا از مردی انداخته باشد. آن زن ِ بیچاره ای که با من ازدواج می کرد که گناهی نداشت. اما 7 سال پیش ازدواج کردم. عاشق زنم نبودم، نامه ای برایش نفرستادم. دوست نبودیم. نه فامیل بود و نه همسایه. خیلی سریع آشنا شدیم و ازدواج کردیم. کتابهایم را کردم توی گونی و گذاشتم بالای پشت ِ بام. الان 50 سالم است. نمی دانم که اولاد دارید یا نه. اولاد شیرینی ِ زندگی است. دو دختر دارم. ممنون ِ زنم هستم که بچه هایم را، وقتی نیستم، نگه می دارد و همه ی بار ِ خانه و زندگی را به دوش می کشد.

 

 

 می خواهم ادامه ی تحصیل بدهم. پیرم؟ احساس ِ 18 ساله بودن می کنم. با بچه هایم دوباره جوان شده ام. می نشینم و باهاشان بازی می کنم. می خواهم بروم خارج و در رشته برق ادامه ی تحصیل بدهم. می دانم که کار ِ برق را دوست دارم.

 

امروز برای بچه ها لباس خریدم. وقتی از پشت ِ تلفن بهم می گویند که « بابا، می خوامت»، دلم می خواهد تمام این 1200 کیلومتر را پرواز کنم و بروم تهران. تمام ِ آن سالها را انگار تلف کرده ام، اما الان احساس ِ جوانی می کنم...»

 

***

 

لطفاً اگر نظری در باره ی ویرایش ِ «آلترناتیو» و«پیرانه سر» یا نقد ِ آن دارید، در کامنتها بگویید، خیلی ممنون می شوم و از نظرات شما برای بهتر شدنش استفاده می کنم.

نوشته شده توسط سینا رهسپار در |  لینک ثابت   •