تبليغاتX
سینا رهسپار

87/02/31

یک داستانک و یک داستان

آلترناتیو

 

 

 

دوستانش مشغول ِ گفتگو با صدای بلند بودند.نگاهی بی قرار به پنجره انداخت. از ذهنش گذشت:

 

«اگر خودم را پرت کنم بیرون، هم خنک تر است و هم از این سر و صدا راحت می شوم.

 

نه... کاش تختخوابی معلق در فضای میان ِ 4 بلوک ِ مجتمع داشتم، با کابل هایی که محکم میان زمین و هوا نگهش می داشتند...»

 

***

 

پیرانه سر

 

 

 

در قطار، فرصتی هست که ساعتی با غریبه های محض بنشینی. می دانی و می داند که احتمالاً هیچ وقت دیگر هم را نخواهید دید. اما وقت زیاد است و صحبت، راه را کوتاه می کند.

 

 

کارگر ِ یک شرکت ِ پشنیبانی ِ ژنراتور های برق ِ قطار بود. کچل و چاق و زشت بود، اما چشمانش شعله می کشید. تجربه ی زندگی در چشمانش برق می زد. کنسرو ِ لوبیا باز کرد و پیازی شکست و مهمانم کرد. بعد از شام، از تنگی ِ نفس شکایت کرد. علتش را جویا شدم. شب گذشت و قطار به خواب رفت و ما بیدار ماندیم. حرف، حرف آورد. داستان ِ زندگی اش را برایم گفت:

 

 

«تا حالا این حرفها را به کسی نگفته ام. امشب با شما احساس می کنم که می خواهم بگویم. به همین نان و نمکی که با هم خورده ایم، هر چه می گویم عین ِ حقیقتی است که برایم اتفاق افتاده. سال ِ 62، بیست و شش سالم بود. تصادفی کردم که قفسه سینه و ریه ام و شانه و بازو و ترقوه ام چند پاره شد. خدا پدر و مادرش را بیامرزد، دکتر مشیری چند بار عملم کرد.

 

 

سال ِ 68 امام مُرد. رفتم مشهد، امام رضا، شاید شفا بگیرم. وارد ِ محوطه ی دور ِ ضریح شدم. در چند متری ِ ضریح ایستادم و به ازدحام ِ مردم نگاه کردم و وحشت برم داشت. 6 سال ِ آزگار می ترسیدم در خیابان راه بروم. می ترسیدم تنه بخورم و درد امانم ندهد و نتوانم مقاومت کنم و بیفتم و قفسه ی سینه و استخوانهای بند زده ام متلاشی شوند. بعد از تصادف، از همه ی زندگی دور افتادم. مجرد ماندم. تنها زندگی می کردم و خانه ی کوچکم را تمیز نگه می داشتم. سیگار می کشیدم و چای می خوردم و با دوستانم شبها را به روز می رساندم و هرچه دستم می رسید می خواندم. برادر ها و خواهر هایم رفتند خارج و مادرم در خانه ی شش اتاقه اش، که گاهی از زور ِ تنهایی یکی دو اتاقش را اجاره می داد، مُرد. خدا اموات ِ شما را هم بیامرزد. اما دیگر خسته شده بودم. انگار خودم نبودم. نیرویی مرا می کشید. به خودم که آمدم ازدحام را شکافته بودم و چنگ به ضریح انداخته بودم. اما فشار، لحظه به لحظه بیشتر شد و دیدم نفسم بالا نمی آید. دیدم حتی نمی توانم بگویم که «امام رضا... دارم خفه میشوم...». زمان کش می آمد. راهی نبود. ناگهان دیدم که راهی در میان ِ تنهای ِ به هم فشرده باز شد. می دانستم که دو سه ثانیه بیشتر نیست. که مردم یک لحظه از هم فاصله گرفته اند و این راه بسته خواهد شد. اما زمان کش می آمد. زمان کش می آمد. هنوز منظره ی دستهای مردم که در آن راه می رفت و می آمد، اما تنه هایشان راه را نمی گرفت جلوی چشمم است. احساس کردم چیزی یا کسی بلندم کرد. یا از سمت ِ ضریح کسی هلم داد و پرتم کرد. از آن راه گذشتم. نجات پیدا کردم.

 

 

6 سال بود که کار نمی کردم. دیدم خودم نیستم. دیدم وصل شده ام به چیزی بزرگ. اختیار ِ من نبود. دیگر من نبودم. گرسنه ام بود. رفتم جایی که چیزی بخورم. به جوانکی که میز ها را پاک می کرد و غذا می آورد گفتم «کار سراغ نداری؟ » دست از کارش کشید و خیره نگاهم کرد و گفت «دنبال کار می گردی؟ » و آدرسی و شماره تلفنی را نوشت و همین. دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. غذا خوردم و رفتم به آن آدرس. کارگر ِ افغانی در را باز کرد و قبل از آنکه حتی بگویم سلام، نگاهم کرد و گفت «می خواهی کار کنی؟» گفتم بله. گفت «بیا این اتاق. کارت را شروع کن.» شب مدیر ِ آنجا آمد و گفتند که شبها هم می توانم همانجا بخوابم. آمده بودم مشهد که دو سه روزی بمانم، زیارت کنم و بروم. اما هشت ماه ماندگار شدم. کار کردم. هرچه پس انداز کرده بودم بعد از آن مدت بردم ریختم داخل ِ ضریح و برگشتم تهران. سالها می ترسیدم که ازدواج کنم. می ترسیدم که تصادف مرا از مردی انداخته باشد. آن زن ِ بیچاره ای که با من ازدواج می کرد که گناهی نداشت. اما 7 سال پیش ازدواج کردم. عاشق زنم نبودم، نامه ای برایش نفرستادم. دوست نبودیم. نه فامیل بود و نه همسایه. خیلی سریع آشنا شدیم و ازدواج کردیم. کتابهایم را کردم توی گونی و گذاشتم بالای پشت ِ بام. الان 50 سالم است. نمی دانم که اولاد دارید یا نه. اولاد شیرینی ِ زندگی است. دو دختر دارم. ممنون ِ زنم هستم که بچه هایم را، وقتی نیستم، نگه می دارد و همه ی بار ِ خانه و زندگی را به دوش می کشد.

 

 

 می خواهم ادامه ی تحصیل بدهم. پیرم؟ احساس ِ 18 ساله بودن می کنم. با بچه هایم دوباره جوان شده ام. می نشینم و باهاشان بازی می کنم. می خواهم بروم خارج و در رشته برق ادامه ی تحصیل بدهم. می دانم که کار ِ برق را دوست دارم.

 

امروز برای بچه ها لباس خریدم. وقتی از پشت ِ تلفن بهم می گویند که « بابا، می خوامت»، دلم می خواهد تمام این 1200 کیلومتر را پرواز کنم و بروم تهران. تمام ِ آن سالها را انگار تلف کرده ام، اما الان احساس ِ جوانی می کنم...»

 

***

 

لطفاً اگر نظری در باره ی ویرایش ِ «آلترناتیو» و«پیرانه سر» یا نقد ِ آن دارید، در کامنتها بگویید، خیلی ممنون می شوم و از نظرات شما برای بهتر شدنش استفاده می کنم.

نوشته شده توسط سینا رهسپار در |  لینک ثابت   •