تبليغاتX
سینا رهسپار

87/03/11

پیشداوری

کارم طوری است که اغلب خانه می مانم. شبها که دیوار های خالی به سمتم خم می شوند، و تشنه ی هوای تازه می شوم، ماشینم را که خصمانه از گوشه ی پارکینگ نگاهم می کند بر می دارم و به خیابان می زنم. علت خصومتش را نمی دانم، ممکن است از تنبلی ام شاکی باشد، گاهی حس می کنم که در آن تنهایی های ِ طولانی ِ تاریکش در پارکینگ، به امکان ِ اینکه کس ِ دیگری خریده بودش فکر می کند، به گشت و گذار هایی که در آفتاب می توانست داشته باشد، به شکافتن سینه ی باد. احتمالاً این خیالپردازی های ناگزیر، باعث شده که مرا عامل تیرگی و غمی که در روزگارش هست، بداند و کم کم از من متنفر شود. اما اهمیت نمی دهم. ماشین است دیگر، او که مرا نخریده، من خریده امش و اگر به جای ِ او بودم همین گردش های شبانه را غنیمت می دانستم.



دیشب رفتم سمت شرق، در مسیرِ برگشت، سرِ چها رراه ِ مجیدیه، مرد را دیدم که به طرز غریبی تنها و ناجور و یکوری کنار ِ خیابان ایستاده بود. باد می وزید و قطره های باران در هوا بود، از آن هوا هایی که بعضی را به بوی نمناک ِ خاک دلخوش می کند و بعضی دیگر را از بیهودگی ِ برخورد ِ خاک ها و آشغال های پراکنده در خیابان به صورتشان به ستوه می آوَرَد. شاید اگر منهم روز ها مسافر کشی می کردم، و اگر از ملال ِ خانه فرار نکرده بودم، سوارش نمی کردم. اغلب اینها را سوار نمی کنند. یک جور انتقام گیری ِ اجتماعی، یا اینکه فکرمی کنند به زحمتش نمی ارزد که موسیقی را خاموش کنند و احتمالاً یک فصل ِ مفصل هم حرفهای ِ مُفت بشنوند.

 

مرد عقب نشست و کز کرد گوشه ی صندلی و نگاهش را هم به بیرون دوخت. دنباله های لباسش را جمع کرد و به خودش پیچید. همین که جلو ننشست، توجهم را جلب کرد و بعد که بوی ِ الکل را احساس کردم،  فکر کردم اشتباه می کنم، اما اشتباهی در کار نبود. صورت ِ چاقش برافروخته بود و انگار گرمش باشد، دهانش باز مانده بود. گفتم: «حاج آقا! خوش گذشت بهتون؟» گفت: «آره، جایی بودیم با دوستان...» گفتم: «انگار لبی هم تر کردید؟» جوری که گفتم، انگار ناباوری تویش بود که حاج آقا جواب ِ آن سوال ِ نپرسیده ام را هم داد:«مگه ما دل نداریم؟»

 

ساکت شدم و فکر کردم به باران، به شوریدگی ِ مَرد، به موهای ِ صاف ِ عرق کرده اش که از زیر ِ عمامه بیرون زده بود. به این فکر کردم که «دوستان» که بوده اند. یاد ِ حافظ افتادم و بزم های شبانه ای که در آن، دست به ساق ِ سیمین ِ ساقی می گرفت.

حاج آقا پیاده شد و رفت. به سمت ِ خانه ی خالی راندم. به راهِ میان ِ مسجد و میخانه فکر کردم و به اینکه چرا آن روحانی ِ مست، حداقل لباس شخصی نپوشیده بود؟


---------------------------------------------------------------------------------------------------------
لطفاً اگر نظری در باره ی ویرایش ِ «پیشداوری»  یا نقد ِ آن دارید، در کامنتها بگویید، خیلی ممنون می شوم و از نظرات شما برای بهتر شدنش استفاده می کنم.
نوشته شده توسط سینا رهسپار در |  لینک ثابت   •